AGآیسان قاسم‌پور
روانشناسی سیاسی

وقتی قدرت فقط در ذهن‌ها باقی می‌ماند

ترس و توهم، ابزار تداوم در جمهوری اسلامی

آیسان قاسم‌پور

چرا قدرتی که ممکن است در واقعیت دچار فرسایش شده باشد، همچنان پایدار به نظر می‌رسد؟

پاسخ را باید نه فقط در ساختار سیاسی، بلکه در ذهن جامعه جست.

در جمهوری اسلامی، آن‌چه امروز در جریان است را نمی‌توان فقط به تغییرات سیاسی یا جابه‌جایی قدرت محدود کرد. مسئله عمیق‌تر است: شکل‌گیری و تداوم نوعی «احساس قدرت» در ذهن جامعه که لزوماً با واقعیت بیرونی یکی نیست.

مسئله فقط قدرت نیست؛ مسئله تصویر قدرت است.

حکومت‌های تمامیت‌خواه، آن‌طور که هانا آرنت، فیلسوف و نظریه‌پرداز سیاست، توضیح می‌دهد، فقط با سرکوب باقی نمی‌مانند. آن‌ها شرایطی ایجاد می‌کنند که در آن، تصور تغییر کم‌کم از ذهن مردم حذف می‌شود.

در این وضعیت، جامعه نه به این دلیل که راضی است، بلکه چون دیگر تغییری را ممکن نمی‌بیند، منفعل می‌شود. این‌جاست که باید به یک مفهوم کلیدی توجه کرد.

«درماندگی آموخته‌شده»؛ مفهومی که مارتین سلیگمن، روانشناس آمریکایی، مطرح کرده است. وقتی یک فرد یا یک جامعه بارها تجربه کند که تلاش‌هایش بی‌نتیجه است یا هزینه سنگینی دارد، کم‌کم به این نتیجه می‌رسد که تلاش کردن فایده‌ای ندارد.

این فقط یک احساس گذرا نیست. این باور به‌مرور درونی می‌شود و حتی بدون سرکوب مستقیم هم رفتار را محدود می‌کند.

اما این وضعیت فقط یک واکنش طبیعی نیست. ساختار قدرت هم در شکل دادن به آن نقش دارد. میشل فوکو، فیلسوف فرانسوی، نشان می‌دهد که قدرت وقتی پایدارتر می‌شود که افراد محدودیت‌ها را درونی کنند. یعنی جایی که دیگر نیازی به کنترل دائمی نیست. چون کنترل، از بیرون به درون منتقل شده است.

اگر با این نگاه به جمهوری اسلامی امروز نگاه کنیم، برخی تحولات معنای متفاوتی پیدا می‌کنند.

مثلاً مطرح شدن چهره‌هایی مانند مجتبی خامنه‌ای را نمی‌توان فقط یک موضوع سیاسی دانست. مهم‌تر از خودِ فرد، فرآیندی است که در حال شکل‌گیری است: القای تداوم قدرت، حتی پیش از آن‌که این تداوم واقعاً تثبیت شده باشد.

پیام روشن است: قدرت همچنان در یک دایره بسته باقی می‌ماند.

در این میان، نقش سپاه پاسداران تعیین‌کننده است. وقتی تصمیم‌های اصلی در درون یک نهاد نظامی‌-امنیتی و به‌صورت غیرعلنی گرفته می‌شود، مسئله فقط سیاسی نیست. یک پیام روانی هم منتقل می‌شود. این‌که منبع واقعی قدرت، نه مردم، بلکه نهادی است که ابزار زور را در اختیار دارد. و این همان جایی است که ترس بازتولید می‌شود.

در کنار این، نمایش‌های نمادین قدرت هم قابل توجه‌اند. برگزاری مراسم در فضاهای خاص یا تأکید بر جلوه‌های غیرمعمول از اقتدار، برای مثال برگزاری مراسم چهلم علی خامنه‌ای در یک کلیسا، بیشتر از آن‌که نشان‌دهنده قدرت واقعی باشد، تلاشی است برای تقویت تصویر آن در ذهن مردم.

قدرت، باید دیده شود تا باور شود. در شرایطی که جامعه با نااطمینانی روبه‌روست، این‌گونه نمایش‌ها می‌تواند حس «همه‌جا بودن قدرت» را تقویت کند و دامنه عمل را محدودتر سازد. اما این تمام ماجرا نیست.

تجربه تاریخی نشان می‌دهد که تکیه بیش از حد بر این نوع نمایش‌ها، اغلب نشانه یک شکاف است: شکاف میان واقعیت و تصویری که از آن ساخته می‌شود. از منظر روانشناسی نیز، این وضعیت را می‌توان نشانه مرحله‌ای دانست که در آن، فرسایش قدرت آغاز شده، اما هنوز به‌طور علنی پذیرفته نشده است؛ مرحله‌ای که در آن، بازنمایی قدرت به تلاشی برای پوشاندن این شکاف و به تعویق انداختن پیامدهای آن تبدیل می‌شود.

هرچه این شکاف بیشتر شود، نیاز به نمایش هم بیشتر می‌شود.

از این زاویه، آن‌چه امروز دیده می‌شود، بیشتر تلاشی است برای نگه داشتن قدرت در ذهن‌ها، نه در واقعیت. قدرت ممکن است تضعیف شده باشد، اما تصویر آن هنوز زنده است. وقتی شکل‌گیری قدرت در فضایی بسته و در چارچوب نهادی مبتنی بر کنترل و سرکوب انجام می‌شود، این نشانه ثبات نیست. نشانه اتکا به ترس است. الگویی که مستقیماً باعث تقویت درماندگی و محدود شدن امکان کنش در جامعه می‌شود.

در نهایت می‌توان ساده‌تر گفت: این نظام، بیش از آن‌که در واقعیت اجتماعی ادامه داشته باشد، در ذهن‌ها زنده مانده است. بقای آن نه از رضایت، بلکه از ترسی می‌آید که در طول زمان درونی شده است. و به همین دلیل، پایان آن هم فقط یک اتفاق سیاسی نخواهد بود. یک تغییر روانی خواهد بود. لحظه‌ای که این ترس دیگر کار نکند.

جمع‌بندی

از منظر روانشناختی، آن‌چه امروز مشاهده می‌شود، بیش از آن‌که نشانه تداوم یک نظام باشد، بیانگر تلاش برای حفظ آن در سطح ادراک است. به بیان روشن‌تر، این ساختار ممکن است در سطح عینی دچار فرسایش شده باشد، اما در سطح ذهنی همچنان بازتولید می‌شود.

وقتی رهبری به‌صورت غیرعلنی و از سوی نهادی مانند سپاه پاسداران شکل می‌گیرد، نهادی که ماهیت آن بر کنترل و سرکوب استوار است، این نه نشانه ثبات، بلکه نشانه اتکای قدرت به ترس است. چنین الگویی، مستقیماً به تقویت درماندگی آموخته‌شده و تثبیت ناتوانی ذهنی در جامعه منجر می‌شود.

در این معنا، می‌توان با صراحت بیشتری گفت: این نظام، بیش از آن‌که در واقعیت اجتماعی زنده باشد، در ذهن‌ها ادامه یافته است. بقای آن، نه بر پایه پذیرش، بلکه بر پایه ترسی است که طی سال‌ها درونی شده است. و به همین دلیل، پایان آن هم فقط یک اتفاق سیاسی نخواهد بود. یک تغییر روانی خواهد بود. لحظه‌ای که این ترس دیگر کار نکند.

در آن نقطه، آن‌چه فرو می‌ریزد، نه فقط یک ساختار سیاسی، بلکه توهمی است که سال‌ها به‌عنوان واقعیت در ذهن‌ها تثبیت شده بود.

مقاله‌ها