AGآیسان قاسم‌پور
روانشناسی سیاسی

ربایش کودکی و مصادره برای بقای حکومت

تأملی روان‌کاوانه بر منطق ایدئولوژیک در جمهوری اسلامی

آیسان قاسم‌پور

در جمهوری اسلامی، کودک دیگر فقط قربانی خشونت نیست؛ او دیگر صرفاً کسی نیست که باید محافظت شود، بلکه در دل سازوکار قدرت ادغام شده است. آن‌چه با آن مواجهیم، می‌توان آن را «ربایش روانی کودکی» نامید: فرآیندی که در آن، کودکان به سرباز بدل می‌شوند، تحت شکنجه قرار می گیرند، زندانی می شوند و در مواردی به‌جای آن‌که محافظت شوند، در نقش سپر انسانی به کار گرفته می‌شوند.

اختلال در شکل‌گیری هویت

در رشد سالم، کودک فرهنگ، هویت کشور، تاریخ و اسطوره هایش را در فضایی آزادانه و صادقانه مطالعه می کند، مواجه می شود و با پرسش و پاسخ خلاقانه درونی می کند و هویتی سالم یعنی اکتسابی می سازد. کودک با اسطوره‌های سرزمینش، از شاهنامه تا حافظه تاریخی و ادبی، نه به‌عنوان فرمان، بلکه به‌عنوان امکان مواجه می‌شود؛ آن‌ها را می‌آزماید، بازسازی می‌کند، و در نهایت، به‌طور خلاق درونی می‌سازد. این همان چیزی است که وینیکات از آن به‌عنوان امتداد «فضای انتقالی» یاد می‌کند (فضایی روانی میان واقعیت درونی و بیرونی که در آن بازی، تخیل و خلاقیت شکل می‌گیرد) و اریکسون آن را بستر شکل‌گیری هویت اکتسابی می‌داند (هویتی که فرد به‌تدریج و از طریق تجربه به دست می‌آورد). اما در حکومت های تمامیت خواه ایدئولوژیک هویتی از پیش ساخته شده بدون در نظر گرفتن سلامت روان کودک و جامعه، هویتی از پیش ساخته تزریق می کند. جمهوری اسلامی در طی دهه‌ها کوشیده است اسطوره‌های تاریخی ایران را به حاشیه براند یا بی‌اعتبار کند، تاریخ پیشااسلامی و وجوه شکوه‌مند آن را از میدان عمومی خارج یا به‌مثابه امری انحرافی بازخوانی کند، و با قطع یا تضعیف پیوند با میراث باستانی، رابطه جامعه با گذشته‌اش را از یک تجربه زنده به یک روایت کنترل‌شده تقلیل دهد.

مصادره سوگ: از فقدان تا الگو

این بسته شدن مسیر شکل‌گیری هویت شخصی از طریق تجربه، انتخاب و پرسش، در سطحی عمیق‌تر در نحوه مواجهه با مرگ کودک آشکار می‌شود. کودکی که در کتاب‌های درسی فقط با یک روایت خاص از تاریخ و فرهنگ مواجه می‌شود و امکان دسترسی یا بیان روایت‌های دیگر (مثلاً ایران پیشااسلامی یا خوانش‌های متفاوت از مذهب) را ندارد. در این حالت، هویت به‌جای اینکه «ساخته» شود، «تحمیل» می‌شود. حسین فهمیده، پیش از هر چیز، یک کودک بود که در جنگ کشته شد؛ فهمیده دیگر کودکی نیست که در جنگ کشته شده، بلکه ابزار تبلیغاتی برای الگوسازی کودکان شده است. در این‌جا، آن‌چه رخ می‌دهد، صرفاً اسطوره‌سازی نیست، بلکه جایگزینی یک فرآیند روانی با یک سازوکار ایدئولوژیک است. ملانی کلاین معتقد است که جامعه از مواجهه با حال و هوای افسردگی و عزادار (وضعیتی که در آن فرد فقدان و آسیب‌پذیری را می‌پذیرد و سوگواری می‌کند) گریخته و به دفاع مانیک پناه برده است (نوعی انکار هیجانی که با بزرگ‌نمایی و قهرمان‌سازی همراه است)؛ اما این دفاع، در این‌جا، به‌صورت نهادی تثبیت شده است. به این معنا، می‌توان از «فهمیده‌سازی» به‌عنوان یک تکنیک ایدئولوژیک یاد کرد: تبدیل سوگ کودک از‌دست‌رفته به فرمانی برای مصرف کودک زنده. و در مقابل، نام‌هایی چون نیکا شاکرمی، کیان پیرفلک و آذرنوش خراسانی و...، فقط نشان‌دهنده‌ی یک اتفاق غم‌انگیز نیستند؛ بلکه لحظه‌هایی را نشان می‌دهند که در آن‌ها کسی که باید از ما محافظت کند، خود عامل این تراژدی است.

ابزارسازی کودک

اما این فقط یک سوی ماجراست. سوی دیگر، استفاده فعال از کودک است. از کودک‌سربازهای جنگ، تا استفاده از کودکان در ساختارهای شبه‌امنیتی و ایست‌های بازرسی، و مرگ کودکانی مانند علیرضا جعفری در چنین فضاهایی، یک الگوی ثابت دیده می‌شود: کودک از جایگاه خود خارج و به ابزار تبدیل می‌شود. در این‌جا، آن‌چه رخ می‌دهد، صرفاً بهره‌کشی از بدن کودک نیست، بلکه دگرگونی او از سوژه‌ای در حال رشد به جزئی مصرف‌پذیر در یک ماشین سیاسی و تبدیل شدن به سپر انسانی برای بقای نظام است. در این میان، تأکید بر یک نکته ضروری است: کودک، از منظر رشد روانی، نباید وارد میدان‌های سیاسی و خشونت‌آمیز شود. این نه یک موضع‌گیری سیاسی، بلکه یک اصل بالینی است. کودک هنوز در حال ساختن ظرفیت‌های تنظیم هیجان، نمادسازی و اعتماد است، و قرار گرفتن در چنین میدان‌هایی، این فرآیند را مختل می‌کند.

فرسایش روان جمعی

اگر این مشکلات را به‌عنوان یک مجموعه ببینیم، مثل اختلال در هویت، سرکوب سوگ، تثبیت آسیب روانی، و استفاده از کودک برای اهداف دیگر، آن‌چه پدیدار می‌شود، نه صرفاً یک جامعه سرکوب‌شده، بلکه یک جامعه دچار اختلال در ظرفیت نمادسازی(یعنی ناتوانی در تبدیل تجربه (رنج، ترس، خشونت) به معنا، فکر یا روایت قابل‌هضم) است؛ به عنوان مثال: کودکی که شاهد کشته شدن یک هم‌سن خود در خیابان است، اما هیچ فضای امنی برای صحبت، سوگواری یا حتی نام‌گذاری آن تجربه ندارد. در عوض، با روایت‌های رسمی متناقض یا انکارآمیز مواجه می‌شود. نتیجه این است که تجربه در ذهنش «فکر» نمی‌شود، بلکه به شکل اضطراب، کابوس یا بی‌حسی باقی می‌ماند. این همان چیزی است که می‌توان آن را فرسایش روان جمعی نامید.

نارسیسیسم سیاسی و منطق بقا

اما این وضعیت صرفاً محصول ضعف یا ناکارآمدی نیست، بلکه بازتاب نوعی منطق قدرت است که می‌توان آن را در چارچوب «نارسیسیسم سیاسی» فهمید (نوعی خودشیفتگی در سطح قدرت که هدفش حفظ خود به هر قیمت است): ساختاری که در آن، قدرت نه برای سازمان‌دهی زندگی جمعی، بلکه برای حفظ تصویر خود و بقای خویش عمل می‌کند. در چنین ساختاری، همان‌گونه که فروم از «خودشیفتگی مخرب» سخن می‌گوید، جهان بیرونی نه به‌عنوان واقعیتی مستقل، بلکه به‌عنوان ابژه‌ای برای تثبیت خود قدرت تجربه می‌شود. نتیجه آن است که جامعه، فرهنگ، اخلاق، و حتی کودک، ارزش ذاتی خود را از دست می‌دهند و تنها در نسبت با بقای این ساختار معنا پیدا می‌کنند. در این‌جا، ربایش کودک، دیگر یک انحراف نیست، بلکه به بخشی از منطق بقا تبدیل می‌شود: کودکی که باید رشد کند، به موجودی واداشته می‌شود که نقش دفاع از ساختار قدرت را بر عهده بگیرد؛ هویتی که باید شکل بگیرد، مصادره می‌شود؛ و اخلاقی که باید راهنما باشد، در خدمت توجیه قرار می‌گیرد.

امکان بازسازی

در برابر چنین وضعیتی، آن‌چه باید بازسازی شود، همان نقاطی است که تخریب شده‌اند: بازگشودن امکان هویت‌یابی از طریق مواجهه آزاد، چندصدایی و غیرایدئولوژیک با فرهنگ و تاریخ؛ بازگرداندن سوگ به جایگاه خود، بدون قهرمان‌سازی و مصادره؛ و ایجاد فضاهایی که در آن‌ها کودک بتواند دوباره اعتماد، بازی، و معنا را تجربه کند. به بیان دیگر، باید کودک را نه فقط از خشونت، بلکه از ایدئولوژی نیز محافظت کرد.

پرسش نهایی: آیا هنوز جایی برای کودکی هست؟

در نهایت، مسئله این است که آیا هنوز در این جامعه، جایی برای «کودکی» باقی مانده است یا نه. زیرا کودکی، همان جایی است که امکان آینده در آن شکل می‌گیرد و ربایش آن، چیزی کمتر از ربایش آینده نیست. آنچه در این روند دیده می‌شود، صرفاً نقض حقوق کودک نیست، بلکه تخریب بنیان‌های روانی یک جامعه است. وقتی هویت تحمیل می‌شود، سوگ مصادره می‌شود و کودک به ابزار بدل می‌گردد، نتیجه چیزی جز فرسایش روان جمعی نیست. در چنین شرایطی، حفاظت از کودک تنها به معنای دور نگه داشتن او از خشونت نیست، بلکه مستلزم رهایی او از فشار ایدئولوژی نیز هست. پرسش نهایی این است: اگر کودکی از میان برود، آیا آینده‌ای باقی خواهد ماند؟

مقاله‌ها